تبليغاتX
بوفالوی تک نفره

اینکه سر کلاس نشسته باشی و یک دوست خوبی بی مقدمه اس ام اس بدهد که " جلو چشمم نشسته، میخوای بگیرم همین وسط خشک خشک بکنمش؟" خودش اتفاق خوبی است. البته میدانی که هیچ وقت نمی رود فیلانی را بکند اما خب آدم هی فکر می کند تنها نیست. تمام روز می تواند همین فکر را بکند. حتی آن وقتی که توی خیابان راه می رود و خیل بسیجی های از راهپیمایی برگشته هجوم بیاورند، تنه بزنند و رد شوند. انگار که توی خانه ات نشسته باشی و درها و پنجره ها را هم باز گذاشته باشی و منتظر باشی یکی بیاید تو و بپرسد:"چطوری؟" اما همه بیایند فقط رد شوند و نگاه کنند. بعد یکهو یکی سرش را از پنجره بیاورد تو و بلند بگوید سلام. صدایش توی خانه‌ی خالی بپیچد: سلام لام لام ام ام. همین. ولی تو می توانی تمام روز را همینطوری بهش جواب بدهی: خوبم بم بم م م. همه چی عالیه لیه یه یه ه ه. چشمهات را میبندی و توهم میزنی. حرف میزنی، اتفاق های خوب درست میکنی، اما بیدار که میشوی، میبنی توی مترو نشسته ای. چند وقتی هست توی مترو نشسته ای. فکر میکنی این وسط جنبش را کجای دلت بگذاری، فردایی را که هیچ معلوم نیست چطور شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:25  توسط الهه  | 

نگاه کن! دارم تو را مخاطب قرار می دهم. تویی که اینجا را نمی خوانی و هیچ وقت مخاطب من نبوده ای. اما الان آمده ام اینجا و دارم با تو حرف میزنم. اینقدر که دیگر نمی توانم تلفن را بردارم و زنگ بزنم، تحمل گرفتن شماره ات را هم ندارم چه برسد به شنیدن صدایت. می خواهم بگویم که تا چند هفته‌ی پیش چطوری گریه می کردم و توی ایستگاه مترو کنار سحر که بودم چطوری وا رفتم، سحر گفت اگر بخواهم می توانم گریه کنم. فردایش هم توی سلف دانشکده خیلی بی ربط پیش سپیده زدم زیر گریه، سپیده رفت برایم از آقا حمزه دستمال کاغذی خرید، اما من هرچه سعی کردم فینم نیامد که بتوانم بهش نشان بدهم برای زحمتش ارزش قایلم. باید بدانی که چند روز بعدش به اندازه ای در فکر انتقام بودم که یک روز صبح که ساعت 8 بود، چشمهام را باز کردم و به تنها چیزی که فکر کردم همین بود. بعد همان موقع اس ام اس دادم به ال که اگر زورم میرسید همین الان این آدم را فلان میکردم. تو را می گفتم، باور می کنی که اول صبحی دلم می خواست یک جورهایی قصابیت کنم؟ اما خب همان روز توی دانشکده رفتم از کورش سیگار بگیرم، نگاهم کرد و پرسید چی شده. نمی خندید، بعد من که تا حالا ندیده بودم کورش نخندد، فهمیدم که توانایی نگران شدن هم دارد و این شد که همه چی یادم رفت کلن. یا آن وقتی که توی پارک سرم گیج رفت و نشستم کف زمین و یاروی اورژانسی آمد بالا سرم و پرسید: مشکلی دارین خانم؟ می‌خواستم بهش بگویم: الاغی یا خودت را زدی به الاغی؟ اگر مشکلی نداشتم کسخل بودم که بنشینم کف زمین خودم را گلی پلی کنم؟ ولی نگفتم.
می خواهم بگویم الان که جواب تلفن هات را نمی دهم و حتی نمی خواهم توی خیابان از کنارت رد شوم و همه سعی ام را میکنم که محو شوی، مسئله تنفر نیست که الان برایم کمتر از آنی که ازت متنفر باشم. مسئله این است که دارم به خودم نگاه میکنم. دارم فکر می کنم توی همه این مدت چه اتفاقی برایم افتاده بود که این همه حقارتت را نمی دیدم. می خواهم برگردم به جور خودم. به جور همیشگی خودم. اصلن فکر کنم که این روزها نبوده اند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:25  توسط الهه  | 

آره الهام! این دفعه که بیایی برایت هی از این روزها می گویم. نه آن طوری که تا حالا گفته ام. تمام ساعت ها و دقیقه هایش، تمام هر چیزی را که بوده برایت تعریف می کنم. از آن روزی که 21 شهریور بود و بی خیال توی ولیعصر قدم می زدم تا همین امروزی که دیگر حتی توی شال گردن قهوه ایم جایم امن نیست. از پنجشنبه 21 آبان که هوا بی اندازه سرد بود تا 5 آذری که فهمیدم آدم وقتی دارد از حال می رود نباید شمشادها را بگیرد، تیغ دارند، باور کن. برایت تمام تجریش را تعریف می کنم. تمام میدان خراسان، هفت حوض، تخت طاووس، ونک، کریمخان، بلوار کشاورز. همه. از هفت تیر حرف نمی زنم اینقدر که خراب می شود روی سرم. انگار همه اش را قرار است من حرف بزنم.
باز که بیایی ژامبون گوشت و دانهیل همچنان برقرار است، اما این دفعه سعی مان را می کنیم 15 شهریور نباشد، هیچ یکشنبه نباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:0  توسط الهه  | 

الي

الي شبيه جوانتريهاي من است.تجربه هايش شبيه تجربه هاي من است.عكس العملهايش شبيه واكنش هاي من است  من او را خوب درك ميكنم .روايتهايش را از تجربه هايش با كمي اغماض از برم با اين همه از تسكين او اگر دردي داشته باشد عاجزم.نميتوانم به او برسم به او بپيوندم.او دارد در زمان ميدود در حالي كه  من دارم راه مي روم و اين مرا افسرده مي كند.ساكت كه ميشود توي ايستگاه مترو تمام راه هرچه كه بگويم نه تنها او را تسكين نمي دهد بلكه بيشتر احساس تنهايي مي كند من مي گويم:" عزيزم اين وضعيت يگانه اي نيست.همه از اين ماجراها داشته اند.ان ادم لياقت تو را ندارد....و بعد دست ميكشم روي گونه هاي بسيار جوانش و لبخند ميزنم بعد هم اورا توي يك ايستگاه نا كجا آبادي تنها رها ميكنم برود....تنها توانايي من همين است.همين جملات احمقانه  كه هيچوقت هيچ ادم غمگيني را در طول تاريخ آرام نكرده كه هيچ تنهاترش هم كرده با اين حال هزاران سال است همه همين حرفها را به هم مي زنند.الي عصباني است دلش ميخواهد با مشت بخواباند پاي چشم كسي دلش ميخواهد او را پشيمان و به گه خوري افتاده ببيند.الي دلش ميخواهد انتقام سختي از او بكشد و شايد با احساسي متناقض دلش گاهي براي او تنگ بشود.اينكه او برگردد شايد و تمام اينها از عهده من خارج است.

منو میگه سحرک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:11  توسط الهه  | 

یه روزی بی اجازه
میدم یه بنای خوب، واسم خدا بسازه
یه لات بی سر و پا
با قلب و چشم سیا
یه کسی که بتونه کارتو خوب بسازه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:3  توسط الهه  | 

این منم. همان که همیشه اینجا می نشسته. همان که الهه شاملو بوده، عینکی بوده، خوشحال بوده. حالا کدامش منم؟ کجایش شبیه من است؟ بزرگ تر شده؟ تجربه دار شده؟ من خرم؟ خب من زورم کم است. تمام آن روزهایی که می گفتم می توانیم خیلی چیزها را عوض کنیم، زر نمی زدم، به خدا نمی زدم. اما دارم می بینم زورم خیلی کم است. کم آورده ام، مگر یک آدم چقدر توان دارد؟ که هی خودش را پرت کند این ور آن ور بلکه اتفاق عجیبی بیافتد، بلکه بتواند از تمام چیزهای به گا رفته گذشته فرار کند، آن وقت خودش به مسخره ترین شکل ممکن به گا برود. شما یادتان نمیاید، آن وقت ها من هیچ فکرش را نمی کردم کسی از آدم های دورو برم بتواند اینطوری بهم دروغ بگوید، حالا می دانم که یک آدم می تواند تا این اندازه هم کیری باشد. بله، عجب تجربه هایی. حالا حتی خسته تر از آنم که بخواهم از این چند وقت اخیری بنویسم که بی هوا خودشان را خراب می کنند روی سر آدم، از همه جا می زنند بیرون، هر چی هم که قایمشان میکنی توی کمد، زیر فرش، بالای کتابخانه، می اندازیشان توی جوب، باز از یک جایی سرک می کشند. حالا دست دردتر از آنم که بخواهم از اندازه تخمی بودن یک آدم بنویسم.
شاید یادتان نیاید، اما قرار بود یک شهر درست کنیم و دست تمام آدم های خوبی را که میشناسیم بگیریم ببریم آنجا. سپینود گفته بود که میرحسین و رهنورد و کروبی را میبریم، من هم چندتایی آدم خوب میشناسم. زیاد نیستند اما هستند. توی شهرمان ساعت 12 نمی خوابیم و ساعت 7 هم بیدار نمی شویم. میشل گوندری را هم میبریم که برایمان ساینس آف اسلیپ و بیکایند ریواند بسازد، بخندیم. جانی دپ را می بریم که عشوه خرکی بیاید و کلن یه وضعی. هیچ کس دیگری را هم راه نمی دهیم. شهرمان را که ساختیم، برایش قهرمان هم درست می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:30  توسط الهه  | 

دیشب خواب دیدم دو تا بچه پلنگ آمده بودند توی خانه. یک گربه هم همراهشان بود. سردشان بود، به خاطر همین رفته بودند توی یک گونی. بعد من رفتم بنشینم پشت کامپیوتر که دیدم یک حشره به چه بزرگی روی پنجره بود. رفتم پیش داداشه و گفتم: یه جونور عجیبی روی پنجره نشسته به چه بزرگی. پرسید: چه رنگیه؟ جواب دادم: سفید یخچالی. واقعن یک حشره سفید یخچالی بود. داداشه گفت: ولش کن. رفتم توی پذیرایی و دیدم کلی جونورهای ریز و درشت دارند برای خودشان می چرخند. پی ماجرا را که گرفتم فهمیدم توی باغ وحش سیل آمده و این ها که جا و مکانی نداشته اند، آمده اند اینجا. بعد همه مان طوری بودیم که انگار قضیه کاملن عادی است و باید همینطوری باشد و اینها. آن وقت دیدم یکی دارد تق تق می کوبد به پنجره. پرده را کنار زدم و دیدم یک کوالا چسبیده بود به درخت. پنجره را باز کردم، پرید توی بغلم. من هم نمیدانم خواب بودم یا بیدار که یاد کیکی افتادم که مامان چند روز پیش برایم خریده بود. کیکه شبیه کوالا بود، یک کوالای کوچولوی مودب. بعد من فکر کردم واقعن تا یک همچین چیزی توی دنیا هست چرا باید غصه ی یک آدم را خورد. خب از این کیک کوالایی ها ممکن است هزار تا توی کل دنیا باشد اما از این آدم ها که 70 میلیونش را فقط خودمان توی این خراب شده داریم.

(صبح داشتم فکر میکردم توی کشتی نوح، کوالا هم برده بودند آیا؟ بعد خیلی بهشان خوش میگذشته که.)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:24  توسط الهه  | 

همه یادشان است، توی ماتریکس یک جایی هست که آدم خیانتکاره ی فیلم که کچل بدجنسی هم هست، جلوی یک مامور نشسته و استیک می خورد، بعد می گوید:" میدونم که این استیک واقعی نیست، میدونم که خوشمزه و آبدار بودنش تصوره ولی میخوام ازش لذت ببرم." آن وقت ما باید از این آدم بدمان بیاید، چون هم کچل بدجنس است و هم به دوستهاش خیانت می کند و چندتاشان را می کشد، برای بقیه هم هی دردسر درست میکند. ولی من دلم می سوزد، یک جورهایی بهش حق میدهم، مخصوصن آن جایی که با حالت درمانده ای می گوید:"میخوام هر چی رو تا حالا فهمیدم، فراموش کنم." یعنی یک آدم باید به نهایت بدبختی و به گا رفتگی رسیده باشد که اینطوری بخواهد همه چیز را فراموش کند، هر چیزی را که تا حالا بوده و زندگی کرده دور بیاندازد، صبح توی رختخواب جدیدی از خواب بلند شود برود توی دستشویی ای که تا حالا برای خودش نبوده اما الان دارد فکر میکند برای خودش است، مسواک بزند. از بس که سردش بوده، از بس که شب ها همش خواسته گریه کند. خب هر کسی ظرفیتی دارد، آدمیزادیم قهرمان که نیستیم. حالا ما هم یه همچین وضعیتی، نه اینکه خیلی بدانیم یا خیلی فلان. اما خب اگر به من هم یک فرصت دیگر می دادند یک جور دیگر شروع میکردم و ادامه می دادم. یک جوری که دیگر نه به برهوت حقیقت خوش بیایم و نه به هیچ جهنم دره دیگری. (حداقل توی این لحظه خاص اینطوری فکر می کنم)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:46  توسط الهه  | 

برای خودم شیر گرم کرده ام با کیک. از صبح تا حالا این دومین لیوان شیرم است. یک نارنگی خورده ام، یک سیب، نان و پنیر و گردو و کلی چایی. حالا نشسته ام منتظر تا شیرم خنک شود و بخورمش. بعد من هیچ وقت نمی فهمم چرا آدم توی خانه ما باید شیر را بریزد توی شیرداغ کن و منتظر بیاستد تا گرم شود و بعد بیاید بنشیند تا سرد شود. در این بین ایمیل هام را چک کردم، رفتم فلیکر عکس دیدم، با الهام چت کردم، گودر خواندم و کامنت گذاشتم. گوگوش گوش کردم. حالا که حوصله هیچ کاری ندارم آمده ام دارم مینویسم. نه اینکه حوصله هیچ کاری را نداشته باشم، حوصله حرف زدن را دارم، ساعت ها نشستن و حرف زدن. اما خب آمده ام اینجا ببینم این حوصله نداشتگی ام چطوری پاچیده می شود توی این نوشته. یادم نیست امیر بامداد این حرف را از کسی نقل کرد یا از خودش گفت که "ما جماعت وبلاگ نویس اگر می توانستیم مثل آدم حرف بزنیم که دیگر وبلاگ نمی نوشتیم". هی! همین الان ساعت 6:45 دقیقه بود، الان شد 7:45. یکهو یک ساعت گذشت. آدم هیچ نمی داند دارد زود می گذرد یا دیر. مسئله همینجاست. امروز هم تمام شد و من نصفش را روی این صندلی نشسته بودم و نصف دیگرش را ولو بودم کنار بخاری.
بهم پیشنهاد داده اند توی یک شب شعر مسخره، شعر بخوانم. می خواهم بخوانم. دلیلش را هم نمی دانم ولی اینکار را می کنم. حالا اگر خواستید بیایید کمک کنید با هم یک کسشعر بنویسیم که دست خالی نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:8  توسط الهه  | 

خلاصه اینکه هیچ وقت منظورم این نبود که ماجراها بیایند مثل تانک از رویم رد بشوند. امروز نیم ساعت خودم را توی آینه نگاه کردم. هیچ وقت نفهمیده بودم اینقدر لاغرم. هیچ وقت با هر کلمه ای، با هر تکان خوردنی این همه خاطره خراب نشده بود روی سرم. دارم به انگشت هایم روی کیبرد نگاه میکنم. دارم به سقف نگاه میکنم. دارم که هروقتی برمی گردم عقب. دارم که می ترسم. من که تمام این مسیر را تنهایی رفته بودم، خوب هم رفته بودم. حالا اینکه کسی به خودش حق بدهد یک مدتی بیاید، تمام این چیزهایی را که خودت تنهایی ساختی خراب کند و بعد تصمیم بگیرد دیگر نباشد، تقصیر من نیست. اما مشکل دقیقن از آن جایی است که من عادت کرده ام از آدم های دور وبرم اسطوره درست کنم، حالا این آدم ها هرقدر نزدیک تر، اسطوره شان بزرگ تر. قضیه به جایی میرسد که می ایستم و نگاه میکنم به آدمی که روبرویم است، بعد می بینم که چقدر کوچکم. یادم می رود که این چیزی که مقابلم است هیچ کس دیگری نیست، خودمم. خودم که ساختمش. حالا دارم جلویش کم می آورم. باید کنارش بگذارم.
دارم به دو ساعتی که توی دیروز بود فکر میکنم، تمام ثانیه هایش را نفس کشیدم. خیلی ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:39  توسط الهه  |