|
جدا شدن از آدم هایی که بهشان نزدیک می شدم همیشه برایم سخت بوده. یعنی نه اینکه فقط سخت بوده باشد، یک جورهایی می فرستادم به فنا. هیچ وقت هم دلیلش را نفهمیدم. به خاطر همین همیشه سعی کرده ام کمتر به آدم ها نزدیک بشوم، کمتر بودنشان نیازم بشود. اینقدر که از روزی می ترسیدم که اس ام اس بدهند "من دیگه نمی خوام باشم" یا "بهتره دیگه همو نبینیم" یا حتی بدتر اینکه همینطوری بی خبر برود گم و گور شود. به خاطر همین خیلی وقت ها توی روابطم با آدم ها یک جاهایی کوتاه آمده ام و یک چیزهایی را نادیده گرفته ام. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که کلی خیالم راحت است. بعد فکر کردم که تمام این ها چقدر به آب و هوا بستگی دارد. هیچ توضیح منطقی و قانع کننده برایش ندارم اما این را می دانم که در روزهای آفتابی نمی توانم نبودن آدم ها را تحمل کنم. ولی توی این هوای نیمه ابری نیمه بارانی نگران هیچ چیزی نیستم. یعنی هی فکر می کنم کلی اتفاق مهم نزدیک است که بیافتد. به شکل عجیبی همیشه همینطوری بوده. الان تنها چیزی که می خواهم این است که پالتوی چهارخانه و شال رنگی رنگی ام را بپوشم و بروم توی خیابان ها. شاید نفهمید ولی این قضیه اینقدر برای من مهم بوده که الان به جای اینکه بروم کتابی را که باید تا سه شنبه تمام کنم، بخوانم یا به جای اینکه برای امتحان جامعه شناسی انقلاب آماده بشوم یا به جای اینکه نهار بخورم و هزار تا به جای اینکه دیگر نشسته ام اینجا و این ها را می نویسم. حالا اگر کسی می خواهد نباشد لطفن همین امروز بگوید، کی می داند؟ ممکن است فردا آفتابی باشد. هوای مستقلانه ی بدمصبی است سگ پدر.
یک دیالوگ محشری توی فیلم در بروژ هست که کن به هری می گوید: "اون بچه میخواست خودشو بکشه" هری جواب می دهد:" خب منم میخوام خودمو بکشم، توام میخوای خودتو بکشی، همه ما میخوایم خودمونو بکشیم، فقط به طور جدی بهش فک نمی کنیم." به نظرم توی خیلی چیزهای دیگر هم همینطوری است. مثلن اینکه وقتی یک نفر برگردد بگوید می خواهم تنها باشم، یا اینکه من خیلی تنهام و اینها، همین جواب را می توانم بدهم که خب منم تنهام، همه ما تنهاییم فقط بعضی وقت ها یادمان می رود. یادمان می رود که وقتی داریم از خیابان رد می شویم خودمان باید هوای خودمان را داشته باشیم، حتی توی خیابان های یکطرفه وقتی که 206 نقره ای رنگی دارد خلاف می آید فراموش می کنیم هیچ کسی نیست که دستمان را بگیرد و بکشدمان عقب و بلند بگوید:"الی". حواسمان نیست که توی این سرما دست هایمان را باید بکنیم توی جیب هایمان تا گرم شود، همین روزها باید بروم یک جفت دستکش بخرم، دستکش خرسی هایم را گم کرده ام. امروز یک جفت جوراب بلند رنگی رنگی هم خریدم. برای رفتن های پاییزی ام توی بلوار کشاورز لازم می شود. اصلن همین بلوار کشاورز که مسیر پیاده روی های تک نفره محسن نامجویی من است این همه به دست فراموشی سپرده می شود بعضی وقت ها. توی کوچه پس کوچه های تاریک یادمان می رود که کسی نیست جلوتر از ما شاخ وبرگ ها را کنار بزند و حواسش به این همه چاله چوله هم باشد. خلاصه اینکه گاهی اوقات بدجوری خر وضعیت موقتی می شویم و یادمان می رود که چقدر تنهاییم، بی اندازه تنهاییم.
تلفنت را که جواب نمی دهی، نگران می شوم. به شکل عجیبی در عرض چند دقیقه تمام امکان های موجود توی ذهنم ساخته می شوند. شاید خوابیده باشی، شاید حوصله نداری، رفته ای دوش بگیری، رفته ای بدمینتون بازی کنی گوشیت افتاده توی چمن ها (بدبختی بدمینتون هم که بازی نمی کنی)، شاید هم اصلن نرفته ای بازی کنی ولی گوشیت همینطوری خود به خودی افتاده توی چمن ها، اوردوز نکردی؟ ماشین بهت نزده؟ پس دیگر نمی خواهی باهام حرف بزنی، ها؟ با عجله رفته ای بیرون گوشیت را جا گذاشته ای، گذاشته بودیش لب پنجره یک کلاغی چیزی برش داشته برده، هنگ کرده؟ قهر؟ تا کی؟
امکانش هست از این به بعد هر وقت خواستی حوصله نداشته باشی یا گوشیت را گم کنی یا ماشین بهت بزند، قبلش یک خبری بدهی که من اینقدر نگران نشوم؟ خب بیشتر وقت ها همین زیادی امکان هاست که آدم را نگران می کند.
21 سالم است. نصف حرف های مهم زندگیم را توی اس ام اس زده ام، نصف دیگرش را اصلن نزده ام. امروز صبح ایرانسل پیام داده که شما واجد شرایط استفاده از تخفیف فیلان شده اید. می خواهند برای حرف های مهمم بهم تخفیف بدهند. دلیل اینکه آن نصف دیگر را هیچ وقت نزده ام این بوده که همیشه ضرورتش را یادم می رفته، یعنی تا میامده ام حرف بزنم فکر می کرده ام که آن یکی حرف ها مهم ترند، اول بروم سراغ آن ها. بعد این همینطوری تکرار میشده. و هر وقت جایی بوده ام که می خواستم حرف بزنم، ذهنم مثل یک بچه میمون کسخل از این شاخه به آن شاخه می پرید. اما الان قضیه فرق می کند، یعنی ذهنم مثل یک گوریل بانوصفت سر جای خودش می نشیند و دنبال هیچ چیز نمی گردد. ضرورتی احساس نمی کند. این به شکل عجیبی من را نمی ترساند.
از 15 سالگی دارم عینک می زنم. اولین عینکی که گرفتم، یک کائوچویی قاب سورمه ای بود. دوستش داشتم. یک بار که رفتم خانه ی دوستم فاطمه افتاد زیر پام و کج و کوله شد. البته دادیم درستش کردند اما دیگر هیچ وقت روی صورتم صاف نایستاد. از دو سال پیش همینطوری تصمیم گرفتم دیگر عینک نزنم. یعنی فکر کردم در سه متری آدم چه اتفاقی ممکن است بیافتد که در یک متری نمی افتد. اما خیلی چیزها دقیقن وقتی عوض می شود که یک آدمی معلوم نیست چرا و چطوری بیاید وسط این روزهایت، و لازم باشد برای پیدا کردنش توی خیابان ها عینک بزنی. این به شکل عجیب تری می ترساندم.
نه سین عزیز! من نمی خواهم قوی باشم، فقط می خواهم بعضی وقت ها سرم بگذارم روی شانه یک نفر و گریه کنم. من نمی خواهم همان الف شین قدیمی باشم که بی تفاوت بود و کم می خندید و عادت نمی کرد و خسته نمی شد. من می خواهم بعضی وقت ها خسته بشوم، آخر شما چه می دانید چه دردی دارد پل حافظ، که همه پل های این شهر برای خودشان یک درد بزرگند. یادتان میاد میم دوست داشتنی؟ اولین بار که من را دیدید گفتید قیافه ام شبیه پسربچه های شیطان است، چند روز پیش گفتید چشمهایم ساکتند، تکان نمی خورند. حالا می بینید که چقدر دارم نمی فهمم؟ حق دارم نه؟ که دلم اتفاق های خوب بخواهد، کمی لودگی و بی خیالی.
ال سگ پدر چرا اینقدر این طرف ها نیستی، که هی حرف بزنی و من نفهمم.
امروز توی پارک به جرم سیگار و روزه خواری گرفتندمان، رفتیم تعهد دسته جمعی دادیم که دیگر در محیط های عمومی سیگار نکشیم و چیزی نخوریم و ننشینیم حرف بزنیم. حاضرم تعهد بدهم در محیط های عمومی راه هم نروم اگر همه چیز کمی بهتر بود.
تیم برتون یک جایی می گوید: "نمی دانم فیلم نقاب شیطان (؟) ماریو باوا (؟) را در خواب دیدم یا واقعن دیدم." و کیشلوفسکی هم یک جای دیگری در جواب خبرنگاری که ازش می پرسد: "چرا همه ترجیح میدهند به جای فیلم های شما جنگ ستارگان نگاه کنند؟" می گوید:" منتقدها خسته اند، نظافت چی ها خسته اند، پرستارها خسته اند، پیش خدمت ها خسته اند، همه به طرز شگفت انگیزی خسته اند."
تا دیشب که همین طوری بود.
الهام می گوید از حرف زدن با من می ترسد، میگوید از حرف نزدن با من هم می ترسد. می گوید من آدم متوهمی نیستم و به عبارت دیگرش این می شود که من هیچ جور رویایی ندارم. الهام می گوید من مثل شترمرغ می مانم، حرکت نمیکنم اما اگر بخواهم بروم، طوری می روم که هیچ کس بهم نرسد. الهام دست میبرد لای موهام و می گوید دوستشان دارد، به هم ریخته ترشان می کند. ناهید می گوید موهایش را از ته زده تا ببیند به غیر از این دیگر کجایش زن است. من می خندم. پاهایمان را می گذاریم روی صندلی های روبرویی، آقای مترویی رد می شود و نگاهمان می کند، پاهایمان را برمی داریم، آقای مترویی که می رود و دیگر برنمی گردد دوباره می گذاریم. فرزانه می گوید اولین تصویری که از من یادش میاید مربوط می شود به ماه رمضان دو سال پیش که من سر ظهر یک بطری آب خریدم و همین طوری که داشتم از جلوی گشت ارشادی ها رد می شدم خوردمش. بعد همه به این نظر نهایی می رسند که من آن موقع ها جوان تخسی بودم. چشم های الهام کم می بیند، توی خیابان های تاریک دستش را می گیرم. بعد با هم می افتیم زمین، اینقدر که من همینطوری خود به خودی هم میخورم به در و دیوار. لعنت به خیابانی که این همه چاله چوله دارد، این همه جاهای تاریک دارد و این همه بستنی فروشی های تعطیل دارد. لعنت به دانشگاهی که این همه سال اولی هایش، سال اولی اند و سال آخری هایش اینقدر سال آخری. لعنت به شهری که این همه "رویاهای آدم را سنگ می کند."